خفتگان را خبر از زمزمه مرغ سحر

حيوان را خبر از عالم انسانى نيست

دوش مرغى به صبح مى ناليد

عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

يكى از دوستان مخلص را

مگر آواز من رسيد بگوش

گفت باور نداشتم كه تو را

بانك مرغى چنين كند مدهوش

گفتم اين شرط آدميّت نيست

مرغ تسبيح گوى و من خاموش

سعدى



نوشته شده در شنبه 16 فروردین 1393
توسط محمدرضازینی | |  ارسال نظر(0)