شعر نو از جلال محمدی در باره نماز
جلال محمدی
نماز و نیاز
با بلندای قامتی چون سرو
غرق در گفتگو و راز و نیاز
مادرم را همیشه میدیدم
ایستاده کنار ما به نماز
گاهی از باده خدا مدهوش
عاشق و بیقرار و دلداده
میچکید اشکهای شفّافش
روی متن سپید سجّاده
گرچه مادر جدا ز خویش، ولی
در دلش آرزو فراوان بود
بنشسته کنار جاده نور
بهر رفتن بسی شتابان بود
رفت و امروز در شیار دلم
جای پای تقدّسش پیداست
در فضای سپید خاطرِ من
آنچه از او به جای مانده خداست
او هماره ز عشق و مهر خدا
قصّههایی لطیف و زیبا داشت
توی باغ بلور احساسم
سخنش عطر خوب گلها داشت
چادر سبز رنگ گلدارش
باغ بازی و شادی ما بود
روی گلهای سرخ چادر او
طرح و نقش بهشت پیدا بود
او خدا را به ما نشان میداد
بر درازای کهکشان سپید
روی امواج پرتلاطم آب
بر رگ برگهای نازک بید
چون طنین نوای شاد اذان
در سکوت فضا روان میشد
از سرود خوش خدا سرمست
با تمام وجود جان میشد
بارها دیدم آن لبان قشنگ
با خدا، در نماز میخندند
وان رخ و گونه، مثل صبح بهار
وقت راز و نیاز میخندند
